گفت: یک روز، یک نفر، اما...

يکشنبه 25 فروردين 1392
15:53
گفت: یک روز، یک نفر، اما... گفت: در می زنند مهمان است..

گفت: آیا صدای انسان است؟
این صدا.. نه! صدای طوفان است
مزن! این خانۀ مسلمان است


مادرم رفت پشت در، اما..
 


گفت، آرام، ما خدا داریم
ما کجا کار با شما داریم؟
و اگر روضه ای به پا داریم
پدرم رفته ما عزاداریم


پشت در سوخت بال و پر، اما



آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد: بمان!.. بردند

بازوی مادرم سپر، اما



بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد،

 

گفت: یک روز... یک نفر... اما..

 

 


* سید حمیدرضا برقعی

0% ...

آخرین اخبار

حمله عربستان به جنوب غربی یمن


۱۲ کشته و زخمی در حمله اردن به جنوب سوریه


وزیر خارجه عمان: امنیت خلیج فارس بدون مشارکت ایران ممکن نیست


باقری کنی: نشست چهارجانبه تهران، ثمره مقاومت ملت ایران و رشادت نیروهای مسلح بود


طنین‌انداز شدن فریاد اعتراض به جنایات رژیم صهیونیستی در قلب لندن


پزشکیان وارد روسیه شد


انتخابات اسرائیل؛ رقابت بر سر قدرت و تداوم سیاست‌های جنگ‌طلبانه این رژیم اشغالگر


سرلشکر رضایی: امنیت در غرب آسیا باید درون‌زا باشد


اعتماد به جوانان میراثی ارزشمند در مسیر انقلاب است


از شارون تا نتانیاهو؛ تغییر سرکردگان در "اسرائیل" و تداوم رنج بی پایان مردم غزه