العالم - لبنان
"اکرم شَمَص" روزنامهنگار و کارشناس مسائل خاورمیانه در مقاله ای تحلیلی و اختصاصی برای سایت شبکه خبری العالم، با استناد به دیدگاههای "رابرت کاگان" تحلیلگر برجسته آمریکایی، به بررسی افول قدرت آمریکا و سر برآوردن قدرت های جدید در جهان و منطقه خاورمیانه پرداخت و نوشت: "رابرت کاگان" مورخ، نویسنده و تحلیلگر برجسته آمریکایی در حوزه روابط بینالملل و سیاست خارجی آمریکا در مقاله ای نوشته است که از این پس، فدرت هژمون در خاورمیانه نه ایالات متحده یا اسرائیل، بلکه ایران خواهد بود. این یک جمله عادی نیست؛ خصوصا از جانب مردی که بخش قابل توجهی از زندگی فکری خود را صرف دفاع از رهبری آمریکا بر نظم بینالمللی کرده است.
جنگ جدید حد و مرز قدرت و محدودیت های نظامی آمریکا را برملا کرد و ایران آگاهی کاملی در این زمینه بدست آورد.
گاهی اوقات تهدید کردن قدرتمندتر از عملی کردن آن تهدید است زیرا تا وقتی یک تهدید عملی و آزمایش نشده باشد، نامحدود و بی بیحد و مرز به نظر میرسد اما به محض عملی شدن، سطح و حد و مرز آن روشن می شود.
وقتی از تمام قدرت خود استفاده میکنید، نه تنها دشمن شما متوجه میشود که شما چه میزان تواناییهایی دارید بلکه همچنین متوجه میشود که شما چه کاری نمیتوانید انجام دهید.
آمریکا دست خود را رو کرده است و این شاید خطرناکترین اتفاقی باشد که برایش افتاده است.
قبل از جنگ، قدرت آمریکا در هاله ای از ابهام و ارزیابی های احتمالی قرار داشت اما پس از جنگ، این قدرت قابل اندازهگیری و نقاط ضعف و قدرت آن مشخص شد.
در جریان جنگ افروزی آمریکا، ایران از مقیاس حملات و میزان تأثیر و هزینه آنها شناخت پیدا کرد. ایران همچنین از آسیبپذیری تأسیسات خلیج فارس شناخت پیدا کرد. ایرانی ها همچنین اهمیت ذخایر دفاعی را را درک کردند. از همه مهمتر، آنها پاشنه آشیل آمریکا را که باعث می شود تا تصمیمگیرندگان آمریکایی به دنبال جستجو برای یافتن راه برون رفت باشند، شناختند.
در اینجا، خود دانش به قدرت تبدیل شد. هر کسی که محدودیتهای دشمن خود را بداند، نیازی ندارد از او قویتر باشد. فقط کافی است بداند چگونه عمل کند.
اما آیا ایران واقعاً هژمون است؟ در اینجا من تا حدودی با کاگان مخالفم.
گفتن اینکه ایران به "قدرت هژمونیک" در خاورمیانه تبدیل شده است، نیاز به احتیاط دارد.
هژمونی صرفاً توانایی بازدارندگی نیست. توانایی بستن یک مسیر دریایی نیست. صرفاً بیرون آمدن از یک جنگ بدون تسلیم شدن نیست.
آنچه اتفاق افتاده عمیقتر از این است. شاید خاورمیانه وارد مرحله جدیدی شده باشد: دوران پسا-هژمونیک.
نه آمریکا می تواند به تنهایی تصمیم بگیرد و نه ایران.
به نظر من، این دقیقترین تفسیر است.
ایران با بازدارندگی و نفوذ بیشتری از جنگ بیرون آمد و ایالات متحده با قدرت نظامی اما توانایی کمتر برای تبدیل آن به طور یکجانبه و به تنهایی به یک نظامی سیاسی بیرون آمد.
اسرائیل همچنان یک قدرت نظامی است، اما فهمیده است که برتری در حملات لزوماً به معنای توانایی پایان دادن به درگیری مطابق شرایط خودش نیست.
کشورهای عرب خلیج فارس نیز تمایل بیشتری به تنوع بخشیدن به روابط خود پیدا کردهاند.
این به چه معناست؟ به این معنی است که خاورمیانه ممکن است از سیستمی که در آن یک قدرت قواعد را تعیین میکند، به سوی سیستمی که در آن چندین قدرت میتوانند یکدیگر را از تعیین یکجانبه قواعد بازدارند، گذار کند.
این یک تفاوت مهم است.
آمریکا میخواست ایران را مهار کند... اما در نهایت آن را جسورتر کرد.
و در اینجا به پارادوکس بزرگ در سه مقاله نوشته شده توسط کاگان میرسیم.
ایالات متحده میخواست از زور برای بازگرداندن ایران به داخل مرزهای خود استفاده کند. اما مطابق تحلیل کاگان، جنگ برعکس عمل کرد.
واشنگتن میخواست ثابت کند که هزینه به چالش کشیدن آمریکا غیرقابل تحمل است اما متوجه شد که دشمنش میتواند بخش قابل توجهی از این هزینه را به منطقه و جهان منتقل کند. واشنگتن میخواست ایران را از تشدید تنش بترساند اما در نهایت، کار به جایی رسید که این سوال برای خود آمریکا مطرح شد که تا چه حد میتوانم بدون اینکه هزینه از هدف فراتر رود، تنش را تشدید کنیم؟
بازدارندگی نه به داشتن موشک مربوط میشود و نه به تعداد هواپیما و نه به اندازه اقتصاد. بازدارندگی، در اصل، این است که چه کسی میتواند دیگری را از حرکت بعدی بیشتر بترساند؟
موازنه به نفع ایران تغییر کرده است زیرا الان آمریکا از حرکت بعدی ایران بیشتر می ترسد تا ایران از حرکت بعدی آمریکا. این امر باعث می شود که واشنگتن قبل از هر حملهای شروع به این محاسبه کند که اگر حمله کنم، چه اتفاقی برای تنگه هرمز خواهد افتاد و چه اتفاقی برای تأسیسات خلیج فارس خواهد افتاد و چه اتفاقی برای انرژی خواهد افتاد و چه اتفاقی برای بازارها خواهد افتاد و چه اتفاقی برای پایگاهها خواهد افتاد؟
با این وضعیت چیزی در موازنه بازدارندگی تغییر خواهد کرد؛ نه به این دلیل که ایران از آمریکا قویتر شده است بلکه به این دلیل که ایران قادر به تأثیرگذاری بر تصمیم گیری درخصوص استفاده از قدرت نظامی آمریکا شده است. این سطح متفاوتی از قدرت است.
آمریکا دیگر به راحتی قادر به بازگرداندن وضع موجود نیست. اعتماد به چتر امنیتی آمریکا کاهش یافته و متحدانش شروع به ارزیابی مجدد هزینه اتکای کامل به واشنگتن کرده اند.
تنگه هرمز برای ایران نشان داده است که میتواند جغرافیا و انرژی را به نیرویی تبدیل کند که از مرزهای میدان نبرد فراتر میرود.
و در نهایت، ایران قدرتی مهار نشدنی شده است. این چهار مورد ذکر شده اتفاقاتی ساده نیستند بلکه چهار لایه از یک تغییر استراتژیک واحد هستند.
سوالی که تاریخ ثبت خواهد کرد این است که چه کسی توانست جنگ را به یک واقعیت سیاسی جدید تبدیل کند؟
اینجاست که گفته های رابرت کاگان اهمیت پیدا میکند زیرا یکی از برجستهترین نظریهپردازان قدرت آمریکا، پس از جنگ، خود را در حال بازنگری در فرضیهای می بیند که دههها سیاست آمریکا بر آن استوار بود. مبنای این فرضیه این است که برتری نظامی، هنگامی که به اندازه کافی استفاده شود، در نهایت میتواند اراده سیاسی ایجاد کند. ایران این فرضیه را به چالش کشید.
ایالات متحده توانست حمله کند. اسرائیل توانست حمله کند. اما قدرتی که نمیتواند حمله را به یک هدف سیاسی تبدیل کند، هر چقدر هم که بزرگ باشد، با محدودیتهای خود روبرو میشود.
واشنگتن میخواست محدودیتهای قدرت خود را به ایران نشان دهد. ایران محدودیتهای قدرت آمریکا را کشف کرد.
آمریکا میخواست در تهران ترس ایجاد کند. ترس از حمله به ترس آمریکا از هزینههای ادامه حمله تبدیل شد.
آمریکا میخواست ایران را مهار کند اما رابرت کاگان در نهایت ارزیابی خود به این نتیجه رسید که ایران مهارنشدنی شد.
شاید عمیقترین طنز ماجرا این باشد که ایران برای تغییر موازنه قدرت نیازی به قدرتمندتر شدن از ایالات متحده نداشت. برای ایران کافی بود که یک چیز را ثابت کند، اینکه قدرت آمریکا، هر چقدر هم که بزرگ باشد، همیشه نمیتواند به اهداف خود برسد.
و اینجا تعریف پیروزی تغییر میکند.
زیرا در سیاست، مانند فلسفه، پیروزی همیشه از آن کسی نیست که بیشترین قدرت را دارد.
گاهی اوقات پیروزی از آن کسی است که قدرتمندتر را به گونه ای ناتوان کند که نتواند برتری خود را به مرحله تحمیل خواسته و اهدافش برساند.