العالم - یادداشت
به گزارش العالم، نویسنده و تحلیلگر مراکشی، در یادداشتی تحلیلی با بررسی دگرگونی مفهوم سیاست در سایه جنگ و تجاوز، این پرسش را مطرح کرده است که آیا سیاست امروز، بهجای جایگزینی برای جنگ، به شکل دیگری از تداوم آن تبدیل شده است؟
"ادریس هانی" نویسنده اهل مراکش در تحلیل خود که در روزنامه الکترونیکی "رای الیوم"؛ به چاپ رسیده، می نویسد: روشن است که در اینجا شاهد چرخشی آشکار در قاعده مشهور هستیم؛ زیرا تأثیر جنگ و تجاوز تا عمق علم سیاست نفوذ کرده و سیاست، برخلاف آنچه باید باشد، به "ادامه جنگ با شیوهای دیگر" تبدیل شده است.

جنگ امروز در غرب آسیا و منطقه ی خلیج فارس، تمامی پیوندهای خود را با حقوق بینالملل از دست داده و مبانی اخلاقی و حقوقی مفهوم توافقها نیز تضعیف شده است.
هنگامی که توافق کارایی خود را از دست بدهد و هیچ ضامنی برای فراهم کردن شرایط اجرای آن وجود نداشته باشد، دیگر مجالی برای صلح بینالمللی باقی نمیماند.
تاکنون نیز به نظر میرسد جنگی که ترامپ با حمایت نتانیاهو علیه منطقه به راه انداخته، از تحقق هر توافقی ناتوان است؛ زیرا هدف، دستیابی به توافقی مبتنی بر تسلیم است؛ توافقی که بر تحمیل شروط شکست بر منطقه استوار باشد.
این جنگ اساسا برای دفاع از آزادسازی سرزمین از اشغال و رهایی حاکمیت از سلطه آغاز شد؛ و امروز بازیگر اصلی در معادله درگیری، مقاومت و پایداری آن است؛ چیزی که قدرتهای سلطه و اشغالگری را آزار میدهد.
هدف اشغالگران و حامیان آنها، بازگرداندن مسئله فلسطین به مرحله تصفیه و حذف و نقض سیاست ـ بلکه فرهنگ ـ همبستگی و حمایت است و جنگ با هدف منزوی کردن ملت فلسطین و فراهم کردن شرایط برای ادامه برنامه نسلکشی علیه آن انجام میشود؛ و از آنجا که کار به جایی رسیده که محور پایداری در برابر اشغال، موضع حمایت و پشتیبانی را در پیش گرفته است، جنگ ناگزیر باید به اوج زیادهروی و افراط میرسید.
به باور این تحلیلگر مسائل روز؛امپریالیسم امروز در تنگنا قرار گرفته و باید هزینه ائتلاف بدون قید و شرط با پایگاه پیشرفته خود در منطقه را بپردازد و برای توانمند کردن اشغالگران حتی آماده جنگ هستهای است؛ اما سناریوی امروز متفاوت شده و جنگ آنقدر جدی شده است که دیگر نمیتوان آن را تابع بازی تهدید و ایجاد هراس کرد و این جنگ از نگاه نیروهای پایداری و مقاومت، ادامه شهادت است، نه ادامه سیاست!
اکنون این پرسش همچنان مطرح است که بر اساس معیارهای راهبردی، تکرار حملات نظامی به ایران، پس از ناتوانی در تحمیل تسلیم بر این کشور، چه معنایی دارد؟ تحولات جنگ نشان داده است که مرحله تعیین تکلیف نبرد از طریق مداخله، به پایان رسیده است.
نشانههای موجود نیز تأکید میکند که در موضوع تنگه هرمز دیگر بازگشتی وجود ندارد؛ تنگهای که به محور اصلی هر توافق احتمالی آینده برای کاهش تنش تبدیل شده است.
از این رو؛ تمام تلاشها برای کنار گذاشتن هرمز از میان گذرگاههای اصلی انرژی، آنگونه که در رسانهها مطرح میشود، محکوم به شکست خواهد بود؛ زیرا جغرافیا گزینه دیگری در اختیار نمیگذارد.
بنابراین، این جنگ با هدف شکستن پایداری کشوری است که برای فداکاری مصمم است؛ امری که در چارچوب دکترین نظامی آمریکا قابل درک نیست.
"هانی" نویسنده این یادداشت در ادامه می افزاید: پیامدهای جنگ به وخامت وضعیت اقتصادی کشورهایی منجر شده است که زیر بار هزینههای سنگین جنگ فرسوده شدهاند و محور مخالف اشغالگری به این نتیجه رسیده است که برای موفقیت راهحلهای سیاسی، پایداری و مقاومت ضروری است؛ زیرا کسی که پایداری نکند، سرنوشتش تسلیم خواهد بود.
به همین دلیل، واشنگتن در تلاش است با ورود به پرونده اوکراین و استفاده از یک چرخش سیاسی، این معضل را حلوفصل کند و تلاشهایی در برابر تلاشهای دیگر صورت میگیرد، اما بیهوده است و در نهایت بار دیگر همهچیز به نقطه اول بازمیگردد.
قدرت "بزرگ" هرگز تصور نمیکرد که در برابر معادلات جدید و احتمالی در یک جنگ بسیار پیچیده تسلیم شود. این نیز نشانه دیگری است که حاکی از آن است که واشنگتن روی میانجیگری مسکو در مسئله ایران حساب باز کرده است. آیا در دوره آینده شاهد نقش فعال مسکو خواهیم بود؟
از سوی دیگر، اشغالگران نیز به نوبه خود از این شکاف و خلأ پیش از تعیین تکلیف نهایی استفاده میکنند تا سلطه خود را تحکیم کرده و دستاوردهای میدانیشان را تثبیت کنند. اقدامات برای بلعیدن سرزمینهای اشغالی و تحمیل واقعیت جدید با سرعت ادامه دارد.
همچنین تجاوز به جنوب لبنان موضوعی فراتر از فشار بر مقاومت است؛ این مسئله با جاهطلبیهای کلاسیک مرتبط است که بر اساس آن، نوار مرزی ترسیمشده از سوی اشغالگران پیش از آزادسازی، تا جنوب رود لیتانی امتداد خواهد یافت.
حرکتی برای از میان بردن حضور مردم جنوب و حتی تغییر چهره طبیعی این سرزمین در جریان است.
و در پایان این نویسنده و تحلیلگر مراکشی با اشاره به اینکه همه اینها در برابر چشمان جامعه بینالمللی رخ میدهد؛ این وضعیت را با این پرسش اساسی که "آیا پس از این جنگ، نظام بینالملل معنایی خواهد داشت؟ و چه کسی برتری «حاکمیت قانون» را در برابر "قانون قدرت" تضمین خواهد کرد؟! اینچنین جمع بندی می نماید: ترامپ با ذهنیت یک کابوی میجنگد؛ روشی که بر منازعه میان چوپانها بر سر زمین و گاوها استوار است، اما این روش نه در برابر سرزمین پارس در گذشته کارآمد بوده و نه امروز... او همچون یک پیمانکار میجنگد، در حالی که آنان در راه خدا و شهادت میجنگند؛ و همینجا تناقض آشکار میشود. جنگ در اینجا و بر اساس قواعد جنگ جدید، امتداد شهادت است، نه امتداد سیاست.
تهران از هرمز دست نخواهد کشید؛ چه به دلیل سرسختی ناشی از جنگ و چه به دلیل پایبندی به اصل و مبدأ. این تمام داستان جنگی است که دیگر تهدید و ویرانی در آن کارساز نیست.
فراتر از همه؛ این جنگ، امتیاز بزرگی نیز داشته است: استبداد نهفته در لایههای دموکراسی غربی را آشکار کرده است و غرب هرگز بهطور کامل با ریشههای "لویاتان"* قطع رابطه نکرده است؛ این مسئله بیش از هر زمان دیگری هنگام شعلهور شدن جنگ آشکار میشود؛ جایی که دزد دریایی و امپراتور ظاهر میشوند و نقاب از چهره "دیسکوکراسی" فرو میافتد.
در هامش:
- لویاتان در اصل نام موجودی عظیم و دریایی در متون و اسطورههای کهن است، اما در فلسفه سیاسی معنای بسیار مهمی پیدا کرده است.
به زبان ساده؛ لویاتان؛ دولت مقتدر و حاکمیتی که با اعمال قدرت، امنیت و نظم را در جامعه برقرار میکند و اهمیتش در بحث مقاله این است که اگر سیاست به ادامه جنگ تبدیل شود، آن کارکرد اصلی دولت ــ یعنی تأمین امنیت و جلوگیری از خشونت ــ زیر سؤال میرود و خود "لویاتان" میتواند به ابزار جنگ و خشونت تبدیل شود.