العالم - ایران - سیاسی
«فراس فرحات» نویسنده و پژوهشگر مسائل سیاسی عرب در مطلبی تحلیلی برای شبکه خبری العالم نوشت: تنگه هرمز در کانون این معادله قرار دارد؛ تنگهای که در پی تشدید حملات به نفتکشها و عملیات انتقال نفت خام در خلیج فارس، بار دیگر به کانون توجهات بازگشته است. گزارشهای اخیر حاکی است که دامنه این حملات، شناورهای درگیر در عملیات انتقال نفت از کشتی به کشتی را نیز در بر گرفته است؛ این در حالی است که سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ضمن اعلام اعمال کنترل بر این تنگه، نسبت به پیامدهای عبورِ بدون هماهنگی از آن هشدار داده است.
مسئله در اینجا صرفاً مورد اصابت قرار گرفتن یک نفتکش یا هدف قرار گرفتن یک کشتی نیست؛ بلکه پیام کلانتر این است که ایران می خواهد امنیت انرژی را به بخشی مستقیم از معادله جنگ و صلح تبدیل کند.
تنگه هرمز صرفاً یک مسئله جزئی نیست؛ کسانی که اهمیت آن را دستکم میگیرند، تاوانش را پس میدهند.
دونالد ترامپ رئیسجمهور آمریکا مدتهاست که میکوشد اهمیت تنگه هرمز را کمجلوه دهد و مدعی است که ایالات متحده نسبت به وقایع آنجا تا حد زیادی بیتفاوت است. با این حال، شکافی عمیق میان لفاظیهای سیاسی و واقعیتهای قدرت در میدان عمل وجود دارد.
برای کشورهای حوزه خلیج فارس و ایران، تنگه هرمز صرفاً یک آبراه نیست، بلکه یکی از شریانهای حیاتی است که تجارت جهانی انرژی از طریق آن جریان دارد.
از این رو، برای آنکه این تنگه به مثابه سلاحی اقتصادی عمل کند، نیازی نیست که بهطور کامل بسته شود. افزایش سطح ریسک، بالا رفتن حق بیمه، خودداری برخی شرکتها از تردد و افزایش هزینههای حملونقل، برای اینکه بحران بر بازارها تأثیر بگذارد، کفایت میکند.
شاخصهای کنونی نیز نشاندهنده این وضعیت هستند. گواه آن، افزایش شدید هزینههای حملونقل با نفتکشها و بروز اختلال در روند انتقال نفت است.
از این رو، هنگامی که واشنگتن مدعی میشود تنگه هرمز اهمیت چندانی ندارد، این پرسش اساسی مطرح میشود که آیا این بدان معناست که ایالات متحده توان تحمل هزینههای ناشی از اختلال در آن را دارد، یا اینکه واشنگتن میکوشد به رقبای خود القا کند که از این مسئله تأثیر نمیپذیرد؟ تفاوت فاحشی میان این دو موضوع وجود دارد.
اگر تشدید تنشهای دریایی را از منظری راهبردی بنگریم، پیام اصلی ایران روشن است. پیام این است که نمیتوان علیه ایران جنگی تمام عیار به راه انداخت و سپس انتظار داشت که جریان انرژی- به گونه ای که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است- همچنان ادامه یابد.
در این چارچوب، تنگه هرمز به ابزاری برای بازدارندگی بدل میشود.
ایران برای بهرهبرداری از این اهرم، لزوماً نیازی به اعلام بستن کامل تنگه ندارد زیرا صرفِ افزایش سطح ریسکهای دریایی میتواند بخش عمدهای از هدف این کشور را محقق سازد، چرا که ایالات متحده و متحدانش را با دوراهی دشواری مواجه میکند. آنها بر سر این دوراهی قرار میگیرند که روند تشدید تنشها را ادامه دهند و پیامدهای اقتصادی ناشی از آن را بپذیرند یا برای دستیابی به راه حلی که این مخاطرات را کاهش دهد، تلاش کنند.
از این منظر، نفتکشها به جای آنکه صرفاً اهدافی نظامی باشند، به بخشی از نبرد بر سر اراده سیاسی بدل میشوند.
بزرگترین تناقض در این وضعیت آن است که ایالات متحده بر اساس دو گفتمان متناقض عمل میکند.
یک گفتمان از مذاکرات و احتمال دستیابی به توافق سخن میگوید، در حالی که گفتمانی دیگر سطح تهدیدها را تا حد بحث درباره نابودی ایران بالا میبرد.
این تناقض لزوماً به معنای فقدان راهبرد نیست، بلکه ممکن است بخشی از خودِ راهبردِ اعمال فشار باشد.
واشنگتن میخواهد به تهران بگوید که ما میتوانیم مذاکره کنیم، اما از موضع قدرت. و تهران میخواهد بگوید که ما میتوانیم مذاکره کنیم، اما نه زیر سایه تهدید.
کانون اصلی مسئله در اینجا نهفته است.
با توجه به لحن و مواضع کنونی ایران، به نظر نمیرسد که این کشور با پذیرش اصولیِ یک راه حل برای مناقشه مخالف باشد، بلکه خواهان حل و فصلی است که بر پایه تفاهمها، تضمینها و شروطی روشن استوار باشد، نه حل و فصلی که مبتنی بر دادن امتیاز زیر سایه بمباران و فشار صورت گیرد.
بنابراین، پرسش صرفاً این نیست که آیا توافقی حاصل خواهد شد یا خیر. بلکه پرسش این است که چه کسی با این باور که طرفِ قویتر است، پای میز مذاکره برای توافق خواهد آمد؟